|
سالهاست قلب یخ زده ام در بدن ظریف و برفی ام نمی تپد... من مرده ام ... آری من مرده ام ولی... مگر نمی گویند اگر قلب نتپد می میریم؟ می میریم و تا ابد می خوابیم؟ پس چرا من باید همچنان در کوچه پس کوچه های بی کسی دل شکسته بدنبال راه خروجی باشم؟ من مرده ام... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 16:56 توسط ساناز |
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم...
چشمانم بنگر همه چیز را خواهی دید خودم و خودت عشقم و سکوتت امواج تنهایی تواًم با آرزوهای تهی به صدای قلبم گوش فرا ده می شنوی ؟ صدای پر تلاتم آشوب صدایی خسته که گویا از هشتاد فرسخی ره شده و به صخره ای آذرین افتاده و هر تکه اش به دور دستها پناه برده آری این چشم و قلب همه ی دارایی من است پی بَر که حرفی از دل نزدم بدان که دریای خون وصفی ندارد... + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 2:15 توسط ساناز |
چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند اما کسی نبود همیشه من بودم و من و تنهایی و این دفتر شعرم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385 21:33 توسط ساناز |
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 21:50 توسط ساناز |
اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد!! + نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385 18:59 توسط ساناز |
آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 15:46 توسط ساناز |
هنــــــــــــــــوز مــعنای باران را نفهمــــــــــــــــــــــیدم کــــــــــــه بـــــر آسمـــــــان دلم بـــــــــــــــاریدی + نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 22:44 توسط ساناز |
علی گنگستر!! + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 21:27 توسط ساناز |
براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس. تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم. + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 20:13 توسط ساناز |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 17:1 توسط ساناز |
weblogeh jadideh ali_t + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 15:56 توسط ساناز |
هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 16:48 توسط ساناز |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 13:42 توسط ساناز |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 16:47 توسط ساناز |
چه روزايي چه روزاي خوبي داشتيم كاش اونارو تو كوچه جا نميذاشتيم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 11:52 توسط ساناز |
بيا به شهري برويم كه قانون گذارش دل باشد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 11:34 توسط ساناز |
اگر عاشق شدن جرم و گناه است + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 15:44 توسط ساناز |
آمدی اما چرا اكنون + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 1:57 توسط ساناز |
I LOVE U + نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385 16:27 توسط ساناز |
خدايا پس چرا اين دل را آفريدي + نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 15:33 توسط ساناز |
|